مثل يک خواب

...مثل يک شوخی مسخره است . نه،باور نمی کنی. يک خواب کرخ کننده نيمروزيست، شايد.اولين حسی که داری آرام گرفتن درد پاهايت است.بعد از اين موج آرامش، از پی لرزش دردآوری بالا می آيد.بالا و بالاتر . زانوهايت مگذرد . لرزش خفيفی در ميانت در ميگيرد و باز آرامش .لرزش بعدی را در سينه ات حبس می کنی . فکر می کنی که نيرويی تمام درد بدنت را دارد در سرت می ريزد. با سرد شدن لبها و چشمهايت ، تمام لايه درد اين همه سال را زير پوست سرت حس می کنی و آرام می گيری. حالا می توانی راحت بخوابی. بدون کوچکترين درد و دلواپسی برای بيماريهای گوناگونت.

      نيروی جسمانی غريبی را حس می کنی که وادارت ميکند چشم بگشايی و به اطراف نگاه کنی. آن موجود مفلوکی که روی تخت خوابيده و دهانش نيمه باز مانده کيست؟ تو با احساس سبکی او را نگاه می کنی. اين تويی که چشمانت در تلاش يک عمر، اينگونه به سقف خيره مانده است؟ وحشت می کنی. قدمی به عقب می گذاری . به سرعت جلوی آيينه می روی . چشمانت را می درانی و به آيينه نگاه می کنی.در آيينه، رديف گلهای زرد کاغذ ديواری ، کليد چراغ برق و ميز عسلی کوچک تلفن را می بينی. چشمها را ميمالی و دوباره نگاه می کنی ، نه تو در آيينه وجود نداری.می خندی و کف زمين زمين ولو می شوی. اين مسخره ترين شوخی است که تا بحال با خود کرده ای . گاه آدم سعی ميکند خودش را گول بزند و در اين کار بخوبی هم موفق می شود. تو بارها خودت را ماهرانه گول زده ای تنها اگر فکر کنی. تمام زندگيت مثل يک فرم هایی سريع در مقابل نگاهت رژه خواهد رفت. جريان سريع و وحشتناکی از تصاوير ، که شايد در چند صدم ثانيه از جلوی چشمت عبور می کند. تمام زندگی تو، با تمام جزئياتش. تو بارها خودت را گول زده ای و اين را با وضوح با جزء جزء خاطراتش می بينی. شايد کمی ترسيده ای. خوب ديگه بايد به اين بازی مسخره پايان داد.اکنون اگر برگردی و به تخت نگاه کنی تخت خالی را خواهی ديد و بعد مقابل آيينه خواهی رفت.

    ... اما باز همان خطوط مورب گل های کاغذ ديواری و کليد چراغ برق و عسلی را می بينی. به سرعت به طرف تخت بر می گردی و وخودت را با دهان باز و چشمان خيره شده به سقف می نگری. يک کابوس تلخ و گزنده که بزودی به اتمام خواهد رسيد. گوشه ای می نشينی. شايد ساعتها ميگذرد درحاليکه تو در گزشته مثل حال زندگی می کنی. اما تنها مثل يک ناظر از بيرون اين محيط مجهول .

     چشمهايت را روی هم گذاشته ای . بوی تند کافور مجبورت می کند چشم بگشايی. خودت را عريان روی سکويی می بينی. گوشها و ئهانت آغشته به پودر سفيدی است. پارچه ای دورت می پيچند و می برند. می خواهی حرفی بزنی. برميگردی به طرف همه. آنها که ايستاده اند و تو می شناسيشان. می پری. مشت می زنی. فرياد ميزنی. اما همه بی تفاوت ، حتی نگاهت هم نمی کنند.بر می گردی پشت شيشه همه آشناهارا می بينی پسرهايت ، دخترانت ، نوه ها ، همسر ... همه را می بينی. به همه فحش می دهی می پرسی که چرا می گذارند با تو هرکاری بکنند. اما هيچکس گوشش بدهکار نيست. بيرون می روی تو را دست گرفته اند و می برند. به سرعت دور می شوی،‌می روی تا از اين خواب پريشان بگريزی ، اما نيروی مقاومتی تو را به سمت نا معلومی می کشد . به جايی که جماعتی بر گرد گودالی جمع شده اند. همه آشنايند. دخترهايت که ضجه ميزنند. دوستان و آشنايان که گپ می زنند و گاهی خنده ای بر روی لبهاشان ظاهر می شود و با دست اين خنده ناگزير را می پوشانند. جلو می روی راهت را از ميان جمعيت باز می کنی. به داخل گودال نگاه ميکنی . آن پايين ميان ديوارها ی خاکی خوابيده ای: صورتت پيداست. مردی عبا به دوش تلقين می خواند و کسی شانه هايت را تکان می دهد. هرچه فرياد می زنی کسی صدايت را نمی شنود. مثل شبهايی که در خواب احساس خفگی می کردی. خسته و غمگين از اين جماعت کر و کور می نشينی و نگاه می کنی و انتظار می کشی تا نفست بالا بيايد و داد بزنی و عرق کرده بيدار شوی و لبه تخت بنشينی اما انگار کابوس تمامی ندارد.

     سنگ ها را يکی يکی روی گودال می گذارند. دلت نمی خواهد آنجا زنده به گورت کنند. بايد کاری کنی. چه کار؟ خاک را روی گودال می ريزند. گريه می کنند. خرما می خرند. فاتحه می خوانند؟ و در آخر همه بر ميگردند. تو ميمانی و قامتی که حالا زير انبوه ها خاک خوابيده. دلتنگی غريبی فرا می گيردت. آنها دارند بدون تو برميگرند. هراس وجودت را می گيرد. داد ميزنی:- برگرديد ، من اينجام ، برگرديد!- دنبالشان می روی مشت می زنی. توی صورتشان چنگ می زنی. گريه می کنی. اما آنها مسخ شده ،‌ آرام و ساکت بر ميگردند. می ايستی ميان کسانت در حالی که بدن آن زير مانده و دارد تجزيه می شود. نمی دانی چه کارکنی. قلب دوپاره ات زير سنگينی پايت می زند. سرت را در دست می گيری و می نشينی./ (م ع  آقا ميرزايی  - ۵شنبه ۱۲ شهريور ۱۳۷۱)

/ 11 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نيلوفر

دوست خوبم خواهش مي كنم. چرا نظرت را راجع به شعرم نگفتي. راستي شعر پرا نتز را بخوان و نظرت را بگو .ممنون

نيلوفر

خواهش می کنم. چرا نظرت را راجع به شعر نگفتی. شعر پرانتز را بخوان و نظرت را بگو . ممنون دوست خوبم منتظرت هستم.

t-a-r-a-n-e-h

سلام مهربون//زندگانی از مرگ جدایی ناپذیر است. تا زندگانی نباشد مرگ نخواهد بود و همچنیین تا مرگ نباشد زندگانی وجود خارجی نخواهد داشت. از ستاره آسمان تا کوچک ترین ذره روی زمین دیر یا زود می‌میرند: سنگ‌ها گیاه‌ها جانوران هر کدام پی در پی به دنیا آمده و به سرای نیستی رهسپار می‌شده و در گوشه فراموشی مشتی گرد و غبار می‌گردند. زمین لاابالیانه گردش خود را در سپهر بی‌پایان دنبال می‌کند طبیعت روی بازمانده آنها دوباره زندگانی را از سر می‌گیرد: خورشید پرتو افشانی می‌کند نسیم می‌وزد گلها هوا را خوشبو می‌گردانند پرندگان نغمه سرایی می‌کنند همه جنبندگان به جوش و خروش می‌آیند.//موفق باشيد

صادق

سلام...ميگزره نه.ميگذره رفيق...نمی دونم نوشته برای شما بود يا نه.ولی در کل حس آميزی ای رو که از نوشته های صادق هدايت مثل نوشتهء زنده به گور می شه ديد تونی اينجا به خصوص اوايلش ديده نميشه.بيشتر با قلم پويا و استدلالی نوشته شده بود تا قلم توصيفی و روان وخواب آور.چيزی که حس مرگ رو به ماهيچه های انسان تزريق کنه...ولی در کل از فضا سازی و عمق دهی مطلب لذت بردم.آدم اگه به کسی نگين از اين جور مطالب خوشش مياد.شايد همين باشه که موضوع رايج بين نويسنده ها بعد از عشق همينه...موفق باشيد.

یه دوست

سلام..وبلاگ زيبايی داريد... هر چقدر که زندگی مان پربار تر باشد حرف زدن و فهميدن مرگ هم بيشتر می شود...موفق باشيد

bahar

اين همون متنيه که قبلا به من گفته بودی از تو آرشيو وبلاگت بخونم . خيلی متن جالبيه . يعنی واقعا ممکنه بعد از مرگ آدم يک همچين وضعيتی داشته باشه .تصورش وحشتناکه .موفق باشی .

tanha

سلام من اصلا ازمرگ هيچ واهمه ای ندارم وقتی اين متن رو می خوندم واقعا حس می کردم خودم دراين مراحل قراردارم من يک باربه خاطرکسی تاپای مرگ رفتم وبه چشم ديدم حالاهم هرزمان خدابخوادآماده اين مراسم زيباهستم .