مشاهده، دلیل اول

من در سال 1986 میلادی در سفری که به فرانسه کردم،  به دیدن دبیر و دوست قدیمم دکتر ر.ع. رفتم ایشان از لحاظ اعتقادی یک مارکسیست معتقد بود و با منطق مارکسیستی و ماده گرایی سعی می‌کرد خدا، و مذهب و در نتیجه وجود روح را نفی کند. اما پس از این که سه کتابم را به او داده و آن‌ها را خواند، به من گفت پس حالا که این‌قدر به زندگی پس از مرگ معتقدی بگذار داستانی را برایت بگویم. من ......پا گوش شدم. او ادامه داد: شبی که از شب‌های پاییزی، دیر وقت داشتم به منزلم می‌آمدم. این را اضافه کنم که منزل دوستم در پاریس نزدیک قبرستان مونتروی بود. و این قبرستان در ساعت شش بعدازظهر تعطیل می‌شود و هیچ کس در آن رفت و آمد نمی‌کند.

دکتر ع ادامه داد: ساعت از نیمه شب گذشته بود، همین که به کنار قبرستان مونتروی رسیدم دیدم توی قبرستان که در آن کاملا بسته بود  عده‌ای زن ومرد با لباس‌های شفاف مشغول قدم زدن هستند. من به آن ها خیره شدم آن‌ها نیز به من نگریستند، احساس کردم قدری از حضور آن‌ها دچار هراس شده‌ام فورا آن جا راترک کرده و به منزلم رفتم. فردا صبح از همسایه‌ها پرسیدم آیا شما این پدیده را دیده‌اید. اکثرا جواب مثبت دادند، وقتی پرسیدم این پدیده چیست، برخی گفتند نوریست که از استخوان مرده‌ها بیرون می‌آید و برخی نیز گفتند این‌ها ارواحی هستند که دربالای مزارهای خود به گردش می پردازند.

پس از آن ماجرا دوست مارکسیست من گفت من می‌دانم که یک چیزهایی هست که علم برای آن‌ها جوابی ندارد، اما من نمی‌دانم چیست. گفتم چرا این قدر ذهن خود را به درد سرمی‌اندازید. این‌ها ارواح یا انرژی حیاتی انسان است و شخصیت وآگاهی او هستند که پس از مرگ فیزیکی در عالم هستی باقی می‌ماند. دوست دیگری دارم که سرهنگ بازنشسته‌ است موسوم به ک. ح ایشان به من پس از یک سخنرانی درباره تجربه خروج از بدن، گفت: که او چندی پیش از مسافرت شمال به تهران بر می‌گشت. درست مثل لطیفه‌ای که می گویند راننده ای به ته دره سقوط کرد، از اوپرسیدند چرا سقوط کردی؟ جواب داد جاده پیچید من پیچیدم، جاده پیچید اما من نپیچیدم، در مورد سرهنگ نیز جاده پیچید اما ایشان نپیچید و به ته دره سقوط کرد. خودایشان گفت وقتی ماشین من به ته دره سقوط کرد، من بیهوش شدم. اما نا گهان دیدم در بالای  جسدم که پشت فرمان بیهوش افتاده بود قرار دارم و ماشین تا نیمه توی رودخانه فرو رفته بود بعد دیدم که مردم از بالا دویدند پایین، و جسد من را به بالای دره انتقال دادند، و وقتی داخل ماشین دیگری گذاشتند به خود آمده و دیدم در بدنم قرار دارم.

دکتر محسن فرشاد

این یک نمونه از خروج غیر ارادی روح از بدن است.

/ 6 نظر / 4 بازدید
zorba

پروانه که پروا نبود از دل و جانش/ از دفتر عشق تو فقط يه سخن اموخت.... سلام و تقديم ارادت

sadegh

سلام...دقيقا به همين چيزی که نمی دانم چيست ميگن معنويت.ميگن روح.می گن خدا...در واقع کار عقل نيست فهميدن ايم مسائل.و هميشه هم مشکل انسانها در همين اشتباه بوده...زيبا بود.موفق باشيد.

t-h

شلام خسته نباشيد با اجازه من ميخوام شما رو لينک کنم چون مطالبتون رو هر کسی لازم داره تا بدونه به حریم من هم سر بزنيد!!!

پگاه

سلام من تمام مطالب اينجا روخوندم و جدا تا ۳۰ دقيقه بعد از خوندن مطالب شما داشتم بهشون فکر می کردم........ لطفا هر وقت آپ کردين منهم خبر کنيد ... موفق باشی و سر بلند

پگاه

سلام مرسی از اينکه به کلبه من هم سری زدين موفق و سر بلند باشين

خسروي

لطفا آدرس اين قبرستان را به لاتين براي من بفرستيد با تشك