پیر می شوم!

پیر می شوم و هاف هافو و تو جوانی های پدر را یادت نمی آید و به تیپ دوران جوانی من در عکس های قدیمی می گویی قدیمی! صدایت را رویم بلندمی کنی، به این بهانه که گوش هایم کمی سنگین شده. پسرم من خودم روزگاری ذغال فروش بودم، بساطت را جای دیگری پهن کن.

پسرم یادت باشد که من الان از تو خیلی قوی ترم، باهوش ترم، باسوادترم و توی کارم برای خودم کسی هستم. وقتی توی ماشین یا تو اطاق نشیمن خوابت می بره کیه که بقلت می کنه و می بردت تو تخت خوابت؟ .....تو دوزار سواد نداری و من سال ها قبل از اینکه تو به دنیا بیایی لیسانسم را گرفته ام.

فرزندم، عسلم، پسرم، دلبندم آخه تو بی خود می کنی وقتی من پیر شدم و مثلا به پیک نیکی گفتم "پیتلیتی" مسخره ام کنی. بی جا می کنی وقتی بابای پیرت دچار بی اختیاری شد سرش غر بزنی. وقتی نان می آوری سرسفره، منت نمی گذاری، فهمیدی؟

 به هر حال ، یادت باشد من هم یک روز مو داشتم، و چهارستون بدم سالم بود، دستم به دهنم می رسید و به تو پول تو جیبی می دادم . من و مامانت روی پر قو بزرگت کردیم و نگذاشتیم آب توی دلت تکان بخورد. یادت باشد که این بابا بود که نان داد و آب داد و جوانیش را به پایت گذاشت. من اگر دچار آلزایمر نشوم هیچ گاه این ها را فراموش نخواهم کرد، تو هم هیچ گاه خودت را به آلزایمر نزن!!!

 اقتباس از یکی از روزنامه ها)

/ 2 نظر / 7 بازدید
مهسا

همیشه زیبا می نویسی حسن انتخابت در متنها ستودنی است پاینده باشی مهربانم