بازگشت

آيا تا به امروز از اقوامت کسی فوت نکرده است؟ آيا تا به امروز برای مرگ يکی از اقوامت گريه نکرده ای؟ آيا در هنگام خاک سپاريش بر سر قبرش حاضر نبوده ای؟ بعد از تمام شدن مراسم کفن و دفن به آن مرحوم فکر نکرده ای؟

مال دنيا، زن، فرزند، پست و مقام دنيايی، . . . ؟ کدام يک از اينها برای تو می ماند؟ کدام يک را برده اند و کدام را می توانی ببری؟ چه هستی؟ از کجا آمده ای؟

نقشي که می ماند !

/ 20 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شكوفه

آهاااااااااای.... اونايی كه پشت ِ يه خواب شيرين نشستيد!! آهااااااااای ... اونايی كه دلتون در گرو ِ برق ستاره ی شباست !! آهااااااااای ... اونايی که با يه خنده ، همه ی زندگيتون رو باد می بره !! آهااااااااای ... اونايی كه از هيچ چيز نمی تونيد ساده بگذريد ، حتی يه نگاه، حتی يه دروغ !! آهااااااااای ... اونايی كه دلتنگی و غمهاتون رو درسته قورت می ديد ، تا کسی اونا رو نبينه !! آهاااااااای ... .............................آهای ... با همه ی شما هستم !! ..... سلام پاسات جان .....ممنون به خاطر همه یمحبتهات ....در پناه حق

*Tina

سلام..آپم دوست داشتی خوشحال می شم ...:

*Tina

يه تشکر واسه شعر قشنگی که توی کامت قبلی نوشته بوديند... واقعا پر احساس بود ...مر سی ...:

sahar

هيچ کدوم به درد نمی خوره...........اعمال نيک!!!۱۱۱ چجوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟

zorba

من همانم که شدم عاشق و سرمست به رويت/ من نه انم که شوم در پی ازار به سويت...... سلام و مخلصيم مثل هميشه تا ابد(بوسسسسسس)...

لیلا

از شب ريشه سرچشمه گرفتم، و به گرداب آفتاب ريختم بي پروا بودم: دريچه ام را به سنگ گشودم . مغاك جنبش را زيستم . هشياري ام شب را نشكافت، روشني ام روشن نكرد: من ترا زيستم، شبتاب دور دست ! رها كردم، تا ريزش نور، شب را بر رفتارم بلغزاند . بيداري ام سر بسته ماند: من خوابگرد راه تماشا بودم . و هميشه كسي از باغ آمد، و مرا نو بر وحشت هديه كرد . و هميشه خوشه چيني از راهم گذشت، و كنار من خوشه راز از دستش لغزيد . و هميشه من ماندم و تاريك بزرگ، من ماندم و همهمه آفتاب . و از سفر آفتاب، سرشار از تاريكي نور آمده ام: سايه تر شده ام: و سايه وار بر لب روشني ايستاده ام . شب ميشكافد، لبخند ميشكفد، زمين بيدار مي شود . صبح از سفال آسمان مي تراود و شاخه شبانه انديشه من بر پرتگاه زمان خم مي شود .

نرجس

ولی ميشه بهشون فکر نکرد؟؟؟؟

*Tina

سلام پاسات جان... فقط امدم تشکر کنم از کامت قشنگی که گذاشته بوديند... چندين بار خوندمش و با اجازه توی دفترم هم يادداشتش کردم...: مرسی

ریحون رایا

انچه از ادم ها می ماند ياد انهاست .ادمها ميميرن ...ادمها می پوسند اما حرفها و کارها و خاطراتشان هميشه باقيست

نانسي

عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم همان يك لحظه‌ي اول،كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان، جهان را با همه زيبايي و زشتي،بروي يكدگر ويرانه مي كردم. عجب صبري خدا دارد! اگر من جاي او بودم كه در همسايه ي صدها گرسنه،چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم، نخستين نعره ي مستانه را خاموش آن دم،بر لب پيمانه مي كردم.***اپ دیت کردم ..دوست داشتی سر بزن