مرگ حق است

ما مرگ را مي دانيم و قبول داريم اما يقين نداريم.

مرگ بازي نيست. اطرافيان تو را فريب ندهد.

گذشتگان را ديدي كه ثروتها اندوختند و از فقر ترسيدند و با يك ناراحتي ابرو در هم مي كشيدند،

همه رفتند.

/ 5 نظر / 16 بازدید
s.hamsafar

اری,ما غنچه ی يک خوابيم ـ غنچه ی خواب؟ايا می شکفيم؟ يک روزی بی جنبش برگ ـ اينجا؟ نی,در دره ی مرگ. ـ تاريکی؟ تنهايی؟ نی,خلوت زيبايی! ـ به تماشا چه کسی می اید؟چه کسی ما را می بوید؟ .............. ـ و به بادی پرپر؟ ............. ـ و فرودی دیگر؟ ........... ـ

مصطفی

با ياد خدا سلام قدم سوی کجا بر می راريم چنين شتابان؟ ......... آپم

تسليم عشق

من در این شالیزار به دنبال چه هستم که برنجان کماج کماج لبریزند! من در ترجیع بند غوکان و غلامان کدامین لغت را می جویم و می کشم انتظار اینکه: کدام نام به قافیه ها می پیوندد. دستانم را بر زبری شب می کشم و خاطره ی نرمی تو را در ذهنم تداعی می کنم تا آبستنی باشد برای آه و افسوس که پیشتر فارغ گشته؛ حکایت ها به کینه شکایت اند و خوبی ها به مهر بدی. ستاره ها را نوید پیکار ده که من بر چیدنشان کمر بسته ام نه به حرص و نه به هوس، بلکه برای تزیین قفس مرده پرنده ای عبوس که درخشش اولین ستاره سوز اولین برف را بر خاطرش حیات دهد. دریغا که در انجماد فانوس نمی توانم دامانم را فتیله ایمانم را نور و قلبم را آتش گذارم. و در خمیازه کابوس هم نمی شود: بر دنده ی چپ خفت دمر از خواب برخاست و رویای تو را ندید.

زوربا

ما که بدون اينهمه ادا و اطوار ميريم.. باز اونها ثروتی داشتن و ابرويی تونستن در هم بکشن :( خيلی مخلصيم استاد