يا رب اين شهر چه شهريست؟که ۱۰۰یوسف دل،به پشيزی بفروشندوخريداری نيست

از تمام دوستانی که قدم رنجه فرموده و وقت عزيزشونو برای اين وب لاگ ناچيز ميگذارن کمال تشکر را دارم. غزاله يه متنی رو نوشته بود که بايد اونو با طلا نوشت آويخته کرد،که همه بخونيم و آويزه گوشمون کنيم .قضيه اون متن ۱۹تير مثل يک خواب که طرف تو آيينه داره نگاه ميکنه اما جز کاغذ ديواری ديوار پشتش چيز ديگه ای نمی بينه ودر طرف ديگه جسم خودشو ميبينه که ساکت و آروم روی تخت افتاده (دست نويسنده و فرستنده اش دردنکنه)وبقيه ماجرا. خوندينش؟ اين با یاد مرگسالهاست که با من هستش و راستش وقتی ۲۵ سالم شد م گفتم خدايا ما هم ديگه داريم پير ميشيم .ماشاالله مثل اينکه سن مرگ جاشو با سن ازدواج عوض کرده    18.gif ،معکوس عمل ميکنن.به ياد مرگ بودن من و شما فرقی نه به حال من داره نه شما.پيمونه آدم که پر شد تعارف نداره،به نازم به پيشونی نويس.من ميگم به ياد آوری مرگه که آدم مجبور ميشه خوب باشه،دوست داشته باشه،عشق بورزه و زندگی کنه  تو اين دوروزه عمر يه زندگی آرومی داشته باشه اما حيف ... .به ساعتی که رو مچتون بستين يا تو اطاق رو ديوار هست نگاه کنيد هيچ پايانی ندارن هيچ وقت هم او عقربه ها نميدونن واسه چی ميدون فقط می چرخند و هيچ چيز نمی فهمند،اگه ما هم مثل اون عقربه ها باشيم خوبه؟يا معنی اون چرخشو بدونيم؟عقربه ها به نفهمی ميدون تا هر چه زودتر و بيشتر به هم برسند و از هم سبقت بگيرن و هی خودشونو به خط پايان برسونن و باز به مسابقشون ادامه بدن،اما ما دلمون نميخواد اين عقربه ها بچرخن،اما می چرخن،تا وقتش برسه،اون عقربه ها عين خيالشون نيست که آيا باشی يا نباشی؟همين چند خط پايينتر نوشته ۲۶ تير ماه يه سايتی معرفی شده  Death Clock که اون ثانيه ها رو برای ما نشون ميده،حالا ديگه ثانيه ها با لحظات عمر ما يکی شده و کم شدنشو به ما ميگه. گر چه اين فقط برای آگاهی ما ست نه پيشگويی از مرگ ما.اما هرچه هست واقعيت است.

(( بر لب جوی نشين و گذر عمر ببين ))

 

/ 18 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زوربا

اینقدر چوب کاری نفرمایید--بدنمون از چوب زمانه کبود هست--شما دیگه اینقدر بنده رو ......./پایدار باشید

فرهاد

سلام دوست عزيز ... اميدوارم که هميشه زندگی به کامت باشه

غزاله

سلام پاسات جان،بازم اوومدم بگم که بنويسی ! البته نوشته های من که از نظر بعضی ها خيلی چرته ولی تو ادامه بده چون خيلی ها هستند که دوستت دارند. با آرزوی موفقيت روز افزون برای تو دوست عزيزم.

sepideh

سلام.نوشته هاتو خوندم.بله حق با تو است.مرگ مثل شتر می مونه که در خونه همه می شينه ولی چه شتر شومی برای کسانی که دوسشون دارم دلم نمی خواد اون شتر هيچ وقت در خونشون بنشينه ولی افسوس که اين فقط يه خياله.موفق باشی....

زوربا

چی شده پاسات جان--مشکلی برات پیش اومده؟کمکی از دست من برمیاد؟خواهش میکنم اگه فکر میکنی کاری از دست ما برمیاد بگو--حتما؛ امروز برام پیغام بذار و بهم بگو---منتظرت هستم--سلامت و خوشدل یاشید........

گلشيدوكوشا

سلام . جدای از تفکر درباره مرگ که به انسان عطوفت بخواد بده ، فکر در مورد هدف زندگی موثرتر هستش . نظرت چيه ؟؟

sepideh

سلام.بله ميزبان خوبی بودين ولی اگه فوضولی نباشه می خواستم بپرسم می شه بگين چيه که شما رو انقدر ناراحت کرده؟

sepideh

سلام.به خاطر این جملتون که تو وبلاگ زوربا نوشته بودین پرسیدم / من معذرت می خوام .راستش اين روزا حال خوشی ندارم.آمد به سرم از آنچه می ترسيدم.به هر حال شايد ديگه آخرين نوشته هام باشه ديگه حوصله ندارم.پيروز باشی و سر افراز / درسته؟

زوربا

میبینی پاسات جان--میبینی که همه دوستت دارن--خواهش میکنم که پیش ما بموندرسته که من لیاقت دوستی با تو رو ندارم ولی خب --بقیه چی؟؟من تو همین چند مدت دوستیمون چیزهای زیادی ازت یاد گرفتم--دوست دارم باز هم این یادگیریها تداوم داشته باشه--خواهش میکنم ....مرسی.......ممنون.....همیشه سرخوش و سرفراز باشی.

زوربا

در ضمن میخواستم در مورد اینکه نوشتی ؛ خام بدم پخته شدم سوختم؛بهت بگم که تو خودسوخته نیستی بلکه سینه سوخته ای--باز هم بنویس برای ما.....