به ياد مرگ

۱۳۸۳/٥/٥

شما هرگز نخواهيد مرد

- مرگ هرگز تجربه نمي شود . اگر حيات شما پس از مرگ در تناسخ و جهان بعد از مرگ تدوام يابد ، بي شك مرگ تنها حيثيت مقطعي و يا يك گذار خواهد بود و آنچه هست باز حيات است و مسئله ابديت .پس به جاي مرگ حياتي ديگر را تجربه خواهيد نمود. در صورتي كه مرگ پايان كار شما باشد شما هيچ خواهيد شد پس شما وجود نخواهيد داشت كه بتوانيد مرگ را تجربه نماييد . بنا براين در هر دو صورت مرگ تجربه نمي شود.

- بنا براين شما اگر« شمايي » باشد ، هرگز با مرگ هماني نمي گرديد . يعني مرگ چونان مكاني و يا حادثه اي بر شما عارض نمي شود . بنا براين مرگ حادثه اي در آنسوي عمر به انتظار شما ننشسته است ؛ چرا كه حادثه وقتي حادثه است كه تجربه شود.

- از آنچه دانستيم مرگ حادثه نيست بنا براين مرگ ما براي خودمان به وقوع نمي پيوندد . مرگ يك تجربه ، حادثه و يا موجوديت بيروني ندارد . اما مرگ هست . يعني هويت دارد . نه به شكلي واقعي يا حادثه بلكه به مثابه يك « آگاهي » . يعني آنچه ما روياروي آن هستيم مرگ نيست بلكه آگاهي از مرگ است . اگر مرگ براي ما هرگز به وقوع نمي پيوندد در عوض آگاهي از مرگ همواره در برابر ماست و از آن خلاصي نداريم .

- شما در صورتي مي ميريد كه زنده باشيد . كسي كه به دنيا نيامده باشد نمي ميرد . بي شك كالبد شما از بين خواهد رفت و شما تنها در صورتي مي توانيد انهدام اندامه خود را مر گ خود بدانيد كه آن اندام را خود يا بخشي از خود تعريف كرده باشيد. اما شما كيستيد ؟ چرا خود را كالبد خود مي دانيد . شما چيزي هم به نام روح نداريد . شما نه كالبد هستيد و نه يك روح كه در كالبدي دميده شده است شما هيچ هويتي جز « در برابر مرگ بودن و آگاه از مرگ بودن نداريد .» . وقتي كوزه اي بسازيد همواره شكستن كوزه به عنوان يك امكان با كوزه همراه است چرا ما بايد براي خود يك شيشه عمري مانند كالبد تعريف كنيم.

- شما نه « به سوي مرگ » بلكه« در برابر مرگ» هستيد . اگر با ديالكتيك آشنايي داريد بهتر است بگويم كه من و مرگ يك تضاد ديالكتيكي دارند كه از هم ديگر در عين تضادي كه دارند قابل تفكيك نيستند. شما هيچ چيز نداريد . روشني چيست ؟ همان چيزي است كه تاريكي نيست . و تاريكي يعني غير روشني . روشني با نفي تاريكي و تاريكي با نفي روشني تعريف مي شود شما هم با نفي مرگ تعريف مي شويد . يعني همان چيزي هستيد كه مرگ در برابرش است .

- حتي در بهشت هم خداوند مي تواند شما را نا بود سازد چرا كه مرگ همواره يك امكاني است كه در برابر شماست . با اعتقاد به بقاي روح و امثال ان نمي توانيد از مرگ خلاصي يابيد . مرگ همواره در برابر شماست هرچند كه هرگز با مرگ يكي نمي شويد . شما با در برابر مرگ قرار گرفتن به نوعي در استيصال هستيد ونه جاودانگي .

- انسان رنج مي كشد . پس هرگز نمي تواند خود را به نوعي در يك تعريف استعلايي از بند بدن خويش و محيط فيزيكي خود جدا نمايد . اما اين دليل نمي شود تا ما خود را بدن خود ويا روحي در درون بدن خويش به شمار آوريم . شما بايد به خاطر داشته باشد كه شما طرحي از انسان هستيد و نه يك بدن متكامل شده و يا هر چيز ديگري . اين طرح تنها با قرار گيري با مرگ ، طرح ريزي مي شود

پ.ن: مقاله شما هرگز نخواهید مرد از کیانوش فاضلی



پيام از عالم فانی ()



 


 

خانه
بايگاني فني -از سال 81

پستچيPAT


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موزيك


استاد بنان
توشه عمر


جستجوی اموات در بهشت زهرا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان

خرابات

چكامه‌هاي مهيار

اشک ققنوس

زوربا

دوتایی

گلبرگ مغرور

كلبه كوچولوي من

جز لبخند چیزی نگفت...

فکریات

بوی باران

زنده یاد رضا عباسی