به ياد مرگ

۱۳۸٢/٤/۱٩

من كجا هستم نمي‌دانم

... به سقف زل مي‌زنم، خانم فيزیوتراپ مي‌گويد چقدر راحت با درد كنار مي‌آييد. نمي‌داند در ذهن خسته‌ام چه مي‌گذرد. همهمه‌ها، غوغاها، اعتراض‌ها، تهديد‌ها و ... چون گرداب در ذهن مي‌چرخند و مي‌چرخند و .. تلفن‌ همراه به صدا در مي‌آيد، خبر مي‌دهند پدرزن ( ) ديگر در اين جهان نيست. لبخند تلخي مي زنم. به چه مي‌خندم، به ناتمامي آدمي. به اينكه مرگ را در لحظه‌ آخر باور نمي‌كنيم. صدايي در گوشم مي‌پيچد، «چرا مي‌خندي» ، راستي چرا مي‌خندم. يك درد ساده آدم را زمين گير مي‌كند، مشيت‌ها، غرورها، قدرت‌ طلبي‌ها با بشر چه مي‌كنند، چرا نمي‌خواهيم باور كنيم در اين جهان خاكي همه چيز موقت است، هيچ چيز پايدار نمي‌ماند. هزاران سال تجربه بشري فراز و نشيب‌هاي متعدد را به تماشا مي‌گذارد، ولي آنچنان به موقعيت‌ها چنگ مي‌زنيم كه گويي اين زندگي ابديست. هنوز از تخت برنخاسته( ) مدير كل روابط عمومي سازمان خبر مي‌دهد مراسم ختم خواهر ( ) استاندار ( ) برگزار مي‌شود. چه بايد كرد. چرا صداي زنگ‌ها را نمي‌شنويم. با ( ) تماس مي‌گيرم و تسليت مي‌گويم. صدايش سرشار از حزن است. از جوانمردي پدر زنش مي‌گويد، آدميان مي‌آيند و مي‌روند، ولي تنها آنهايي‌ مي‌توانند مدعي شوند كه زندگيشان ارزش ماندگاري دارد كه گاهي فرهنگ بشري را تعالي ببخشند، حد آزادي را فرا‌تر ببرند. امروز هر گاه از «تولستوي»،«داستايوسكي»،«چخوف» و ... نامي برده مي‌شود، به احترامشان به پا مي‌خيزيم و در آثارشان تماميت وجود خود را باز مي‌يابيم، «گوته‌»،«هگل» تاريخ را نشاندار كرده‌اند احترامي را بر نمي‌انگيزد ولي نام قدرتمندان و زر‌اندوزان در خيابان به حركت در مي‌آيم، به چهره‌ها خيره مي‌مانم. در پس هر چهره رازي وجود دارد، شادي‌هاي اندك و غمهاي فراوان، آشنايي را مي‌بينم كه وضعيت مالي خوبي ندارد، مي‌گويد براي يافتن سرپناه با دو ميليون و نيم تومان و ماهي 30 هزار تومان در دورترين نقطه شهر سر پناهي نمي‌يابم، نمي‌دانم جواب صاحبخانه را چه بدهم. از من به عنوان روزنامه نگاري مي‌پرسد آيا اميدي است كه وضع بهتر شود. نمي‌دانم چه پاسخي بدهم. حل مشكلات سخت نيست. ايران كشور مرفه‌اي است. اگر بتوانيم با مديريت صحيح منابع را شناسايي و مورد بهره‌برداري قرار دهيم. نيروي انساني ماهر و باهوش كه نداريم ، ولي در مناسبات بد تعريف شده از دست مي‌روند. به اطاق كارم مي‌رسم، سايت‌هاي اينترنتي پر از اخبار بد است، نزاع‌ها ادامه دارد، هر كس كار خود را مي‌كند، هيچ كس ذره‌اي به منافع ملي نمي‌انديشد مي‌توان به نااميدي پناه برد، ولي كسي در من مي‌خواند:« اين يقين گمشده بازت نمي‌نهم»، حتي به اخبار بد نمي‌دهم، مرگ پايان زندگي نيست. اگر بخواهيم مي‌تـوانيم بهتر با هم كنار آييم، آزادي پادزهر دشمني‌هاست. چرا همه مديران، كارمندان و ... احساس ناامني مي‌كنند، چرا با هر تغيير بسياري به فكر كار بعدي مي‌افتند، چرا‌ها در ذهن تبديل به گرداب مي‌شوند و به پاسخي نمي‌رسند، آيا روزنامه‌ها تعطيل مي‌شوند، آيا... بايد آياها را رها كرد و تا مي‌توانيم در لحظه نقش خود را در تاريخ بزنيم. فرصتي براي بطالت در اختيار نداريم بايد به حركت در‌آييم، زندگي را بايد تبديل به سرنوشت كرد. من همه دردم/ صدايي در خاموشي/ كسي در من آواز مي‌كند/ پرنده در ابرها گم مي‌شود/ صايقه‌ها خاموشي ندارند/ من همه دردم/ بايد رفت/ به كجا نمي‌دانم. ذهن خسته‌ام مي‌خواند. من كجا هستم نمي‌دانم.

روزنامه همبستگی


پيام از عالم فانی ()



 


 

خانه
بايگاني فني -از سال 81

پستچيPAT


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

موزيك


استاد بنان
توشه عمر


جستجوی اموات در بهشت زهرا

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دوستان

خرابات

چكامه‌هاي مهيار

اشک ققنوس

زوربا

دوتایی

گلبرگ مغرور

كلبه كوچولوي من

جز لبخند چیزی نگفت...

فکریات

بوی باران

زنده یاد رضا عباسی